واژه‌ها را می‌شناسم، و با طایفه‌ای از نجیب‌ترین آن‌ها دارد و ستد دارم...

مرد

7 اردیبهشت 92 00:51

نویسنده : کیان
 جایی دیدم نوشته بود...
مرد است دیگر…
گاهی تند می شود، گاهی عاشقانه می گوید…
مرد است دیگر…
غرورش آسمان و دلش دریاست…
تو چه می دانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد؟!
تو چه می دانی از رگ های ملتهب پیشانی اش از غرور گونه های استخوانی اش...چین و چروک های زود رس به کمینگاه کدام فرصتند ...برای کدامین پرواز!…و چشمان خسته اش ته آن دره ها... بالا تر از هیمالیا کدام پرستو را  ... اوووه ... و تازه خیلی بیشتر از این...
تو چه می دانی از لحظه هایش که او که فقط خودش خبردارد و کام های سیگارش؟!
نه !
نه....مرد را فقط مرد می فهمد و مرد…
...خوشم آمد. همین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -